تبليغاتX
موسسه بلوچستان

موسسه بلوچستان

فرهنگی،ادبی،هنری

دشمنان و دوستان

 

 

 

دشمنان که ول کنمان نیستند شما دوستان ول کن باشید !!

چند سال قبل اینجانب سردبیر ماهنامه "ایرانشهر" بودم و بعد از آنکه نشریه توسط اداره ارشاد بسته شد(بدون هیچ دلیل)سردبیری نشریه داخلی شورا و شهرداری"سیمای شهر" را به عهده گرفتم  در این ایام این دو نشریه تریبونی بودند برای اعلام مشکلات مردم شریف ایرانشهر ما هم تا جایی که امکان داشت نوشتیم اما با آمدن دور بعدی شورا نشریه سیمای شهر هم تعطیل شد .

حال با گذشت ایام فراوان

مدتی است که دوستان ول کنمان نیستند ، یا تماس تلفنی می گیرند یا خود حقیر را می بینند و می گویند چرا نه امتیاز مجله ای می گیرید نه اینکه با روزنامه ها و سایر نشریات استانی کار می کنی . اوایل جوابشان را طوری می دادم که دست از سرمان بکشند و یک جورایی راضی شان می کردم اما با توجه به اینکه چند روز قبل دو نفر از دوستان حسابی پافشاری کردند مجبور شدم دست به قلم شده و این چند خط را بنویسم .

*اولا با هزار قرض و قوله اقدام به خرید زمینی کردم که با هزاران بدبختی توانستم فقط دو اتاق در آن بسازم چون صاحبخانه بدجوری گیر داده بود که تمام حقوقتان را بعنوان کرایه منزل بدهید .!

دو اتاق ساختم (البته نیمه کاره ) که الان در آنها زندگی میکنم ، حال باید به فکر اقساط وام باشم که هفت ماه عقب افتاده اند و ندارم که پرداخت کنم.!

*ثانیاً باید یادآور شوم چندی پیش فیلمی داستانی کار کردم که متاسفانه با تهدیدهای تلفنی و...دشمنان روبرو شدم و می گویند که فیلم مجوز ندارد و نباید اکران شود (فیلم دختر بلوچ).

*ثالثاًصبح ها تا ساعت 14 در محل کارم هستم و به هیچ کار دیگری نمی رسم و بعد از ظهرها اکثراَ یا تو صف نانوایی و یا تو صف پرداخت فیشهای مختلف (ازقبیل آب- برق تلفن ثابت- تلفن همراه و...) هستم.

*رابعاَ ضمن اینکه باید به فکر اقساط وام باشم باید به فکر تکمیل کردن دو اتاق هم باشم که اگر وقتی پیدا شود باید روزی بدنبال سیمان و روزی به دنبال میل گرد و تیرآهن و آجر و ماسه ...باشم.

*خامساَ برای حقیرتان کسی دیگر بدنبال خرید شیر و پنیر و گوجه و سیب زمینی وکپسول گاز8000تا10000تومانی!! ... نیست.

*آخراَ دشمنان که ول کنمان نیستند حداقل شما دوستان ول کنمان باشید.

این موضوعات بدجوری فضای مغزم را پرکرده و جایی برای فکر کردن نگذاشته که مطلبی بنویسم ویا در نشریه و با نشریه ای کار کنم.

به امید روزی که صدای سوت مغزهایمان کمتر شده و جایی برای فکر کردن داشته باشند.!

 

                                                                                                                                                                                                                                  استوار

مرداد 87  

+ نوشته شده در  2008/8/5ساعت 9:58  توسط نویسندگان موسسه  | 

باهیان

دل منی  لوٹ  ات  کسھے  بیاران

 

دل منی  لوٹ  ات  کسھے  بیاران

پہ شما  دوست  و  دلجمین یاران

ھچ مبو ھیران چہ دگنیاے کاران

صبر کتگ تو  سیمسر  و   سالان

''''''''''''''''''''''''''''''''

حالے آتکگ  چہ  استونے   گرندا

درپشناکین استارے سستگ پہ رندا

شادھی روچے آتکگ پہ گوش و کندا

ازگار و سرسبزین  بلوچستانے  رندا

سرباز، نسکنت  و اشارے  پد رندا

چہ پھرہ، چھبار و مشکہ بگر تاں سندا

کربان بباتان من پہ نوھانے بچکندا

'''''''''''''''''''''''''''''''''''

سک زانان کہ شما چہ گلا شادان ات

وھد و مدام چہ کندگا بے سار ات

چہ شما لوثان کے اے وڑا بات ات

شکرا چہ اللہ ے   قدرتان   دار ات

'''''''''''''''''''''''''''''''''

دل منی لوٹیت کسھے بیاران

پہ شما دوست و دلجمین یاران

من مدام وتی بابلے رھچاران

صباہ تاں حد بیگاھا چمچاران

وش کد و بالادین نوھانا بچاران

''''''''''''''''''''''''''''''''''

سدگنج مرچی چہ گلا بال انت

پہ اے داتگین بچ و کسان سالین

گل ھاتون  چہ   کندگا  بار  انت

کے پلے ماں لوگی آتکگ ڈولداوین

شاری گوشیت:

مدام سرسبز و شادان باتے

گون وتی ڈیل و بالاد سلامت باتے

''''''''''''''''''''''''''''''''''''

پری ناز روچے سد برا رہ چار این

کدی اے پلا و گلابا ماں دلا بدارین

چہ کراچی بگر تان سرباز، نسکنت و آشارا

لوگانی تھا کپتگ شور و شارا

ندر ببان من بی بی گوشیت ھین ودمانا

ھیرات پر تو واجہ گوشیت بار بارا

ماتی چہ گلا چوش کہ گلزارا

ماھکان کولیگ انت دم پہ سارا

'''''''''''''''''''''''''''''''''

ھر روچ و دمان شاد و کندان باتے

چہ ‏‏غم و اندوھان در امان باتے

سرسبز و منیران باتے           گون بچا

زندے مرادان گون ھمراہ باتے

دادے وشوکین ھدا داتے

 

باھیان  سربازی

+ نوشته شده در  2008/7/3ساعت 8:24  توسط نویسندگان موسسه  | 

گرسنگان

تنها گرسنگان می‌فهمند

ساده بودم، تو نبودی، باران بود؛                  اثری از سيد علی صالحی

دارد يک صدايی می‌آيد
دور است اين صدا و من انگار
دارم آواز کسی را می‌شنوم.
عجيب است
چه طورِ دل‌انگيزی دارد اين انتهای غريب!
گوش کن ببين
تو واژه‌ی روشنی نمی‌بينی
حرفِ بخصوصی نمی‌فهمی
معنی آسانِ بوسه‌ای نمی‌شنوی!


فقط می‌بينی که باد می‌آيد
می‌فهمی که چيزی هست
می‌شنوی انگار آواز کسی می‌آيد.


خوابگردِ يک صبح زود
زود و خيس و خزانی
يک خيال قشنگ، و رَدِ رويايی دور
دور از هر چه تو ديده‌ای
دور از هر چه تو خواهی شنيد
دور از هر چه فاصله، از هر چه فهميدن ...


به همين زودی نااميد شدی
و شب آمد و آسمان خلاص ...!؟
پس آن همه آواز عجيبِ آينه‌بين چه می‌شود؟
احوالِ اينجا نبودنِ ما ...!؟


هيس ...!
بيا ببين چه ماهِ درشت و گلگونی
در اين پياله‌ی می می‌تابد.
پس من از کجا آمده‌ام
که اين همه کلمه
دور و بَرِ ديدگانِ بارانی‌ام قدم می‌زنند
نفس می‌کشند، زندگی می‌کنند
و فقط راهِ دور خانه‌ی مرا بلدند؟!


بی‌فايده است
بايد بروم.
برهنه‌ی بی سنجاق،
برهنه‌ی بی آسمان حتی،
بی ماه، بی مداد وُ
دلی که "مولوی" می‌داند،
که راز، که رويا
که "ری‌را"ی من می‌داند،
و بعد ... از هر اتفاقِ نيفتاده‌ای ... می‌فهمم
ملايکی از نواحی نور
به خوابِ من و آسمان و آينه می‌آيند،
و ما بخشوده می‌شويم!
بخشوده می‌شويم از هر چه همين حدود،
از هر چه بود،
از هر چه هست،
يا هر چه خستگی ... که سنگ، که سياهی،
که نان و سکوت!
خدايا ... می‌خواهم بميرم و نبينم اين چلچله
در خوابِ دی‌ماهِ بی‌دليل مرده است،
بميرم و نشنوم اين کودکانِ هق‌هق‌پوشِ بی‌پدر
در گريه ... به خوابِ سنگ!
بميرم و نفهمم
که کی صبح خواهد شد و باز شب است وُ
باز بسيارانِ من
با دلِ شکسته به خانه برمی‌گردند!
منظور من از دعای ستاره، همين است
مردمانم از اندوهِ نان و چراغ و کوچه می‌گويند،
می‌گويند کاری از من وُ
اين کلماتِ کوچکِ زبان‌بسته برنمی‌آيد.
می‌گويند هر واژه فقط
سهمی گِره‌خورده در خوابِ خستگی‌ست.


خسته‌ايم و خواب می‌بينيم،
خواب کسی از دوردست دريا و گريه‌های بلند:
که ما بخشوده می‌شويم
بخشوده می‌شويم از هر چه هست
يا هر چه که خستگی ...، که سنگ، که سياهی،
که نان و سکوت!
پس ای زنِ از مادرم آمده، "ری‌را"!
...
گريه که فرصت نمی‌دهد ...!

 

+ نوشته شده در  2008/6/30ساعت 7:49  توسط نویسندگان موسسه  | 

"چمان تئی"

 

"چمان تئی"                                              

 

کُت منارا توار چمّان تئی

بُرته زردِ کرار چمان تئی

تئی توسیپءَ من ای دولا کنان

لنت بینگ ، بهار چمان تئی

زردِ پهکا شموشته اچ مارا

ءُ کتگ مئی ودار چمان تئی

هو! شرابِ طلب نه بیت مارا

کرته مارا خمار چمان تئی

زلپ چو تهارءُ لنجین شپ

سهر چکین بامسار چمان تئی

مئی ورینان تو چونیا بخش ئی

کت وسیم ءَ را گار چمان تئی

 

وسیم صادق                            

+ نوشته شده در  2008/6/22ساعت 8:46  توسط نویسندگان موسسه  | 

((خاطرات زنده به گور شدگان ))

((خاطرات زنده به گور شدگان ))

*یادم می آید زمانیکه می خواستیم منازل برادر بزرگم را بسازیم دوست سیمان فروشم به این قضیه معترض بود که چرا از من سیمان نمی خرید ، مثلاً من وتو دوستیم سیمانهای من رو ی هم تلنبار مونده شما از جای دیگه می خرید ؛ هر چی بهش می گفتم ای بابا اون هم از دوستامونو چه فرقی میکنه دفعه بعد از شما می خریم ،اصلاً به دخلش نمی رفت .

*یک رفیقی داشتم تو نانوایی کار می کرد،البته نانوایی که رفاقت لازم نداشت نون 24ساعت دم در نانوایی یافت می شد ، نون فروش آزاد تو خیابان هم نبود آخه تا ساعت 9و8 شب هم اگر می رفتی نانوائیهایی بود که هنوز نوناشون مونده بود ، خب ولی نمی شد کاریش کرد این رفیقمون بود دیگه تا دم نانوایی می رسیدیم اگه 5 تا نون لازم داشتیم 10تا بهمون قالب می کرد .

*ماشین سلیندر (گاز )فروشی که می اومد تو شهر کوچه به کوچه می گشت وآژیر می کشید اکثراً کپسولاشون پر بود خیلی کم کسی می اومد بیرون و کپسولی داشت که پر بکنه چون ماشین کپسولی! اون موقع چند روز قبل هم اومده بود همسایه مون می گفت ما کارت عضویت گاز نداریم اما راننده می گه هیچ اشکالی نداره کپسول ببر بابا ، آدم که نمی تونه بدون گاز بمونه و ما هم که کپسولارو دوباره برگردونیم شرکت گاز .

*پارسال درماه بهمن تلویزیون از استبداد صحبت می کرد و رژیم منحوس پهلوی و صف پمپ بنزین رو نشون می داد که حداقل دو کیلومتر کشیده شده بود .!

خب خاطرات زیاده ولی می دونم شما وقت ندارید بخونید چون باید جای بروید ...!

 

+ خب الان زمانی رسیده که خودم می خواهم خونه بسازم یه روز رفتم پیش دوست سیمان فروشم رفتم و گفتم برای سیمان اومدم ،گفت فلانی سیمان کجابود این حرفا چیه می زنی گفتم مگه اونایی که پشت گذاشتید سیمان نیست ؟گفت اونا به کسانی تعلق میگیره که پروانه کار دارن نه شما ،گفتم من هم پروانه کار دارم ،گفت برو فردا صبح ساعت 6 پروانه کار تو بیار نماینده بازرگانی می یاد یه درخواست هم بنویس شاید پنج پاکت سیمان بهت برسه.!!

+ خدا بیامرزد رفیق نون فروشم رو عمر شو نمی دونم به کی داد،نانوایی اگه برم مطمئن باشید اون روز به هیچ کار دیگه ای نمی رسم چون باید حداقل سه ساعت از عمرمو تو صف نانوایی بگذرونم ،بهمین خاطر اکثراً میرم نون آزاد            می خرم ،که وقتم عزیزتر از نون شبه !! البته مغازه سر کوچه باهام آشناست نون هم میاره با اینکه نوناشون اکثراً سرده اما نونای خوبیه دونه ایی500 تومان به من می چپونه.

+ یادم نمی آید به این زودی آژیر ماشین کپسول فروش رو شنیده باشم یه روز که دایی ام بعد از عمری!! اومده بود خونه ما از بخت بدمون تنها کپسولِ گازمون تموم شد دائیم گفت من یک کپسول فروش رو می شناسم احتمالاً گاز داشته باشه گفتم نه از همین نزدیکی می خریم کوچه به کوچه گشتیم اما از کپسول گاز خبری نبود نهایتاً رفتیم پیش شناسِ دائیم اما وقتی قیمت کپسول رو گفت برق از کله هامون پرید آخه قیمت خیلی بالا بود یعنی شما حساب کنید قیمت کپسول اون روز تو شرکت گاز 600 تومان بود که ما کپسولی که نصفش هم به پیک نیک رفته بود ! 5000تومان خریدیم .

+ همون بهمن ماه پارسال که تلویزیون را خاموش کردم و رفتم بیرون باور کنید صف جایگاه پمپ بنزین اهل بیت از خود پمپ شروع شده بود تا فلکه بسیج ادامه داشت و کم کم داشت می رفت به طرف وادی رحمت!!

 

ببخشید که وقتتونو گرفتم حالا می توانید بروید توهر صفی که دوست دارید .    

 

            

                

+ نوشته شده در  2008/6/19ساعت 11:17  توسط نویسندگان موسسه  | 

اساسنامه

اساسنامه در ادامه مطلب


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/6/16ساعت 10:56  توسط نویسندگان موسسه  | 

ضرب المثل

براتان اگن شما سی اﮮ یاﮞ چلئﮯ آ پیسری کینگاﮞ بلﮯ بنی کلانی ردا ایر تلﮯ

Bratan agan shoma siye yan chelle a pesare kenagan belle bane kollani reda eer telle.

برادران اگر شما 30 و یا چهل نفر هستید آن کینه های قبلی را کنار بگذارید و برای ایجاد موّدت و دوستی به منازل خویش رفت و آمد بکنید.

 

این ضرب المثل بهترین پیام هم زیستی و یگانگی و همدلی را می رساند که اگر افراد طایفه ای از نظر کمییت هر چه زیاد باشند ولی متحد نباشند به راحتی هر چه تمامتر در مقابل دشمن شکست خورده و در زندگی موفق نخواهند شد در آخر برای ایجاد اتحاد و موفقیت در زندگی توصیه و تاکید می کند که کینه های دیرینه را به باد فراموشی سپرده و به منزل خویش رفت و آمد کنند
+ نوشته شده در  2008/6/12ساعت 7:40  توسط نویسندگان موسسه  | 

فردوسی در شاهنامه ، به قوم بلوچ اشاره نموده است و مردان آن قوم را در سپاه کیخسرو به شجاعت و مردانگی ستوده است .

 

سپاهی زگردان کوچ و بلوچ                                  سگالیده ی جنگ مانند قوچ

   که کس در جهان پشت ایشان ندید                         برهنه یک انگشت ایشان ندید

سپهدارشان بود رزم آزمای                                   کزو بود گاه و نکویی بجای

درفشی برآورد پیکر پلنگ                                 همی از درفشش بیازید چنگ

بسی آفرین کرد بر شهریار                                 بر آن شادمان گردش روزگار

نگه کرد کیخسراز پشت پیل                               رده آن سپه را زده بر دو میل

جز این نامداران لشکر دگر                                برآورده هریک به خورشید سر

پسند آمدش سخت کرد آفرین                             بر آن بخت بیدار و فرخ زمین

 

+ نوشته شده در  2008/6/10ساعت 8:57  توسط نویسندگان موسسه  | 

شعر

"میهمان خاکروبه"

 

صبح امروز

خاکروبه ی ما

میهمان داشت

***

پای مرغِ

افتاده ی همسایه

به تاریکی آشپزخانه مان

سپیدی

دندان

نشان می داد.

 

                استوار "دیماه۷۸"                     

--------------------------------

" فریاد"

 

در تابلوهای نقاشی من

هیچ وقت خوشی نیست

آنجا

رنگ شاپرکها

پروانه ها

گلها

سیاه و قهوه ایست

یادم نیست

نقاشی من

فریاد نکشد

از تنهایی با رنگهای سرد.

 

"استوار- 78/7/16"

 

+ نوشته شده در  2008/6/9ساعت 8:53  توسط نویسندگان موسسه  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

فرم درخواست عضويت در موسسه بلوچستان
""""""""""""""""""""""""""""""""

 
* لطفا فرم زير را پس از انتقال به محيط word فارسي، تکمیل كرده و سپس آن را به آدرس پست الكترونيكي  موسسه ارسال نماييد.                                                      m_balochistan@yahoo.com

************************************************************************

  
نام:............... نام خانوادگي: ........................ نام پدر:......................نام مستعار
:..............................
 
رشته و ميزان تحصيلات:..............................  تاریخ و محل تولد: ........................... متولد:   /   /    13        

  محل سکونت فعلی:...........................جنسيت: ........... شغل: ...................   محل اشتغال:.....................

  محل سکونت قبلی:........................     سوابق فعاليت هاي فرهنگی ،ادبی،هنری:...........................

...............................................................................................................................................

...............................................................................................................................................

...............................................................................................................................................

...............................................................................................................................................

...............................................................................................................................................
...............................................................................................................................................
 
آدرس پستي
: ............................................................................................................................
 
ايميل ، سایت ، وبلاگ:
...............................................................................................................
 
شماره تلفن منزل، محل كار و موبايل
: ............................................................................................
 
تذكر: کلیه داوطلبینی که این فرم را تکمیل و به موسسه ارائه می کنند به عنوان عضو موسسه تلقی گردیده و    برایشان کارت عضویت ارسال می گردد و آنها نیز باید در شهر و یا روستای خود با نام موسسه به فعالیت  پرداخته  و عملکرد خود را به موسسه بلوچستان ارائه نمایند.


 

 


 
امضای متقاضی

تاريخ:

{به جای امضا می توانید نام، نام خانوادگی و تاریخ را درج نمائید}

 توضيح: داوطلبان پس از امضاء اين برگه تعهد خود را نسبت به كليه مفاد و اساسنامه موسسه اعلام ميدارند.

+ نوشته شده در  2008/6/8ساعت 8:22  توسط نویسندگان موسسه  |